انجمن علمی جامعه‌شناسی دانشگاه تهران

محفل فکری دانشجویان جامعه‌شناسی دانشگاه تهران

شنبه ، ۳۰ دی ۱۳۹۶
معرفی برنامه‌ها
صوت برنامه‌ها
آرشیو
نشریه سره
آرشیو

پایان جنگ سرد، با حذف پوشش رقابت ابرقدرت ها از دیگر شقاق عمده در سیستم بین الملل، تضاد شمال و جنوب را در طول دو دهۀ گذشته خیلی بیشتر آشکار ساخته است. فرایند جهانی شدن که اقتصاد باز و آسیب پذیر جنوب را بازداشته و جریان بدون مانع کالاهای شمالی و نفوذ بی بند و بار سرمایه شمالی را به بازارهای تا حد زیادی غیرقابل تنظیم آن ها تسهیل کرده است، بیشتر به برتری اقتصاد شمال نسبت به اقتصاد جنوب افزوده است (هرست[۱] و تامپسون[۲] ۱۹۹۹؛ هوگولت[۳] ۲۰۰۱؛ استیگلیتز[۴]۲۰۰۲). استقرار بسیار وسیع سلاح های متعارف دوربرد، دقیق و پیشرفته توسط قدرت های شمالی، به ویژه ایالات متحده، آن ها را از نظر نظامی برای عمل متقابل در برابر کشورهای جنوبی که تلاش می کنند در مقابل سلطۀ سیاسی و نظامی شمال مقاومت کنند، ایمن ساخته است. آخرین انقلاب در امور نظامی (RMA) بر اساس «دقت چشمگیر در دقت و برد تسلیحات، حدت شناسایی و نظارت، سهولت فریب و سرکوب دفاعی دشمن، و اثربخشی فرماندهی و کنترل» (ارمه[۵]، ۱۹۹۷: ۱۴۵) انجام شده است. در نتیجه، این منجر به افزایش فوق العادۀ برتری نظامی خیره کنندۀ شمال در مقابل جنوب شده است (کوهن[۶]، ۱۹۹۶: ۵۴-۳۷).

اقتصاد سیاسی جامعه اطلاعات عرصه ای پیچیده است که من در جای دیگری با عمقی بیشتر نسبت به آنچه در اینجا بیان می کنم آن را تجزیه و تحلیل کرده ام. اما من فکر می کنم می توان دو محور عمده را در اقتصاد سیاسی فرهنگ شناسایی کرد که با اقتصاد سیاسی جامعه اطلاعات ادغام شده اند. اولی مربوط به فناوری – تجزیه و تحلیلی از توسعه فناوری های اطلاعات و ارتباطات و تاثیر آن ها – است. دومی مربوط به اطلاعات – تجزیه و تحلیلی از رشد کلی تولید و توزیع اطلاعات در اشکال مختلف آن در سراسر اقتصاد به عنوان یک کل، و پیامدهای آن – است.

به زودی در مطالعات صنایع فرهنگی مشخص شد که به دور از فرایند کالایی شدن در حال گسترش در بخش های فرهنگی، این بسیار مشکل ساز بود. سرمایه در صنایع فرهنگی با مشکلات واقعی و اساسی تحقق و بازتولید مواجه شده بود. تاریخ توسعۀ صنایع فرهنگی، تا و در زمان حال، تا حد زیادی می تواند در قالب استراتژی های مختلف اتخاذ شده توسط مدیران شرکت ها و سرمایه گذاران برای مقابله با این مشکل، خوانده شود. در تجزیه و تحلیل توسعۀ صنعت فرهنگ از این منظر، اقتصاد سیاسی نیازمند نزدیک شدن به اقتصادهای صنعتی و تجاری است. به جای تلاش برای استقرار نظریه ای بسیار کلی از صنعتی شدن و کالایی شدن، به آن نیاز است تا هم به بازارهای خاص و هم ساختارها و دینامیک های صنعتی خاص به عنوان عواملی کاملاً متفاوت نگاه شود.

اقتصاد سیاسی فرهنگ در حال حاضر به نقطه عطف بسیار مهمی دست یافته است. تا به این نقطه، اقتصاد سیاسی فرهنگ بر روی اثرات شیوه تولید سرمایه دارانۀ فرهنگ در الگوهای مصرف فرهنگی، بر ماهیت و کیفیت محصولات فرهنگی و خدمات تولید شده و بر اثر ایدئولوژیک آن ها تمرکز کرده است. تمرکز در حال حاضر به رابطه بین بخش فرهنگی و اقتصاد گسترده تر منتقل شده است. صنایع فرهنگی تقاضای فرهنگی نهایی را تامین می کنند که در حال حاضر به عنوان زیربخشِ بخش اطلاعاتی بسیار بزرگ تری دیده می شود که طیف وسیعی از محصولات اطلاعاتی و خدماتی را تهیه می کند، بخشی که ساختار و پویایی آن تا حد زیادی شکل گرفته و هدایت شده از درون تولید است. مشکل کار و کالای غیرمادی به طور فزاینده ای در محوریت سراسر شیوه تولید سرمایه دارانه مشاهده می شود.

نارسایی تز مالکیت و کنترل با تجزیه و تحلیل اقتصاد سیاسی از تولیدات فرهنگی آشکارتر شد. این توسعه در اقتصاد سیاسی فرهنگ بخشی از چرخش فرهنگی وسیع در جامعه شناسی و پاسخی به آنچه به عنوان نخبه گرایی ایدئالیستیِ منتقدانِ فرهنگِ توده خوانده می شد، بود. فرهنگ گرا ها به درستی استدلال می کردند که تمرکز بر مطبوعات و رادیو و تلویزیون و در اشکالی آشکارتر بر اطلاعات سیاسی، بحث و ایدئولوژی باعث غفلت از بخش بیشتری از مصرف فرهنگی مردم – موسیقی، فیلم و به طور کلی سرگرمی در اشکال چاپی، سمعی و بصری – می شود و در نتیجه این اشکال فرهنگی ممکن است تحت هژمونی قرار بگیرند. کسانی که در داخل اقتصاد سیاسی درگیر تجزیه و تحلیل صنعتی سازی فرهنگ بودند از این جهت به طور کلی نقطۀ شروع خود را بازگشتی به نظریه مکتب فرانکفورت تحت عنوان «صنعت فرهنگ[۱]» قرار دادند. پتانسیل مخالف و تخیلی هنر به وسیلۀ صنعتی سازی فرهنگ نابود شد، که در تولید منجر به نابودی استقلال هنری هنرمندان با تبدیل آنان به کارگرِ فرهنگیِ صنعتی شدۀ مزدبگیر شد و در مصرف، با محدودیت فرصت های تفسیری، به عنوان نتیجۀ بازاریابی برنامه ریزی شده، محصولات فرهنگی به خودی خود تبدیل به تبلیغات شدند. استدلال شد که با وجود تنوع فرهنگی ظاهری و آزادی انتخاب، این فرایند منجر به همگنی محصولات فرهنگی می شود. صنعت فرهنگ به صنعت خودروسازی امریکا تشبیه شد که تکرار مصرف محصول ضروری نامتغیر به وسیلۀ کهنگی باطنی ویژگی های سطحی در حال تغییر تضمین شده است. مشکل با این تز به سرعت آشکار شد.

صفحۀ 1 از 212